|
176: روی خاک خواهم بود نگاهم سوی ستاره ها بارور ز میل لبریز از تشویش ها عریان از خوبی و پوشیده از عیب ها ... ... من درحال متولد شدنم
۱۷۵: درمیان انبوهی واژه خودرا نهان کردم کتابی شدم برای تو تا بخوانی مرا به دستم بگیرو برگ به برگ مرا ورق بزن .. .. . خیالت آرام پایان قصه ام هرجور که تو خواهی همان میشود
۱۷۴: بیقرارم ازهمان روز نخست لحظه ثبت شناسنامه ام از تقویم ها بپرسید راه به کجا خواهیم برد؟ هرروز این تقویم بارورپیمان هائی شد که با خود و دیگران بستیم به یاد داری؟ قرار بود من زمین باشم تو آسمان قراربود درجشن سایه های نا امیدی خورشید امید هم باشیم.... دلم میخواهد برگردم به کودکانه هائی که زیر بارش باران بی چتر،رقص را تجربه میکرد آخرین برگ تقویم پیرزنی را دیدم که دلش میخواست تنهالحظه ای را در بیست واندی سالگی به حقیقت، زندگی کند ولی مارا چه شد؟؟ تمام پیمانهایمان رگ به رگ شدند هیچ یک به وقت خویش نه بسته شدند نه..... خواستیم ببینیم آن سوی پنجرهء هستی چیست؟ افسوس ندانستیم قصه ء زندگی ما نیز خاطره ای ست در دفتر عالم تقویم من نشانهء امروز من است چرا مشوش آینده و گذشته ام نمیدانم چرا ؟ نمیدانم ولی بیقرارم ازهمان روز نخست لحظهء ثبت شناسنامه ام بیقرارم
۱۷۳: چند قدم مانده به هشیاری فراموش شدم چند لحظه مانده به ساعات رهائی اسیر تعلقات شدم چند شکوفه مانده به بهار بارور خزان افکارپوچ شدم و چندروز مانده به روز آفتابی جوی اشک شدم . .... ..... خدایا،تو کجا من کجا این همه افکار مشوش چرا؟؟
۱۷۲: تا به کی اسیر ماضی بعید و آینده نزدیک خدایا پس کی زمان حال ساده ست
۱۷۱: دستان پرمهر قلبت پای رفتنم را بست سر ازکجا درخواهیم آوردرا نمیدانم
170 نازنینم بگذاردر باغ لبانت پروانهء لبانم گوشه ای دنج بنشیند
۱۶۹: از سیاهی روزگار خسته ام دلم، قدری سپیدی قدری برف محبت باران شادی و سوزعشق میخواهد
168: پاییز نوشته هایم باتو،رنگ بهار و نخوت باد دیٍ سروده هایم اسیر حرم نفسهایت دیگر نمیترسم که باد،شعرهای مرا باخود ببرد که تو تن پوش نوشته هایم شدی
167: باز چمدان حضورت را بستی عزم سفر به خیال مرا کردی بازاسباب سفرت مهربانی ها لبخندها و نگاه های نافذ عاشقانه ت شدند خودم را به هزاران کوچه ی چپ و راست هم که بزنم راهشناس قابلی هستی پیدایم میکنی و در خانه ی رویایم ساعتها ساکن میشوی .. ... . مسافردیار دلتنگی ام قصد اقامت کن تا نماز چشمان تو و طوافم برگرد دلت مقبول افتد
۱۶۶: اتاقکی با نور زرد فضائی مملو از عطر قهوه درودیوار ی از چوب پنجره ای رو به "هرجا که دلت خواست" بوی خاک باران خورده هوای مه آلود منی تنها در کنج آرامش خویش درپی چشمانی بی نگاهٍ قضاوت گرانه گوش هایی بی برداشت و دستانی سرشار از نجابت .. ... تمام آرزویش این است "منی" که نیمه تمام ماندست
۱۶۵: من چه میدانستم لذت را باید برد در ازاء اش حسرت ،باید خورد من چه میدانستم دل ننگی این روزها همه از دل تنگی آن روزها خواهد بود .. .. این روزها ،سنگینند من چه ها که نمیدانم إإ
۱۶۴ : بازهم به رسم دل شیفتگی ام تورا درخواب نازت به نظاره نشستم ساعتی را بی دغدغه که در خواب هم تیر محبت وآرامش به قلبم کمانه کردی ... . . مادرم نباشم روزی که نباشی
۱۶۳: پرتاب که شوی ازبلندای ساده لوحی بره ای خواهی شد باغم گرگ شدن
۱۶۲: دردٍ پرنده حسرت پرواز نیست عادتش برقفس ست
۱۶۱: گله ی خاطرات را چوپانی میکنم دردشت سبز زندگی
۱۶۰: بازهم خیال پشت صدها علامتٍ سوال امشب درمیان اعداد و چرتکه ی حساب و کتاب منطقم اسیر و کودکانه هایم در میان جنگلهای سبز شمال به جا ماندست وفریاد رهایی ام در تلاطم امواج دریا گم شدست نیمی ازمن در من نیست و خویش را ازدست داده ام بیقرارم برای منٍ گم شده ام دروسعت خاک .. .... کاش برمیگشتم به برگشتن
۱۵۹: حس رهائی در اسارتٍ آغوش تنگ توست .. دلم حبس ابد میخواهد
۱۵۸: چشمانم که برچشمانت باز شد عبور برایت دشوارشد .. .. نیلوفرانه ی نگاهم برپای رفتنت پیچیده بود
۱۵۷ : ماهی قرمز احساس بی تابست در قفس تنگ سینه برای دل دریایی ات
۱۵۶: قاتلم قاتل هزاران نطفه ی حرف که در ذهن زاییده شدند : با سکوت مطلقم و بکارت پاک خیال را آبستن ساخته ام : با پلیدی افکار شوم زندانبان احساس نابم در حصار سردو بی روح منطق و -من - حقیقی ضمیمه شدست درلابلای وصله پینه های تزویر و ریا کمی خسته ام از کلیشه ی من دور ازمن قدری مهربانی را تو برایم لقمه کن
گاهی که حوصله ابریست ظرفیت دل ،تکمیل و سیرابی از غصه برای چند دقیقه خودرا به ضیافت حقایق میهمان کن .... آری نقاب نقشهای رنگارنگت را از صورت بردار و سنگینی این بار بردوش را با اشکهای راستین سبک کن
۱۵۴: شبهایم همچو گیسوانت آشفته و محتاج دستانت .. ودستانت همچو رودی خروشان و عشق،آبهای روانش و دستانم به سان ماهی هائی که بدون این آب می میرند.. ... .. رفیق گرگ و میش و لحظه های روشن و گنگم به شبهایم امید سحری بخش
۱۵۳: برای سبزشدن شبهایت لباس آرامش به ارمغان آوردم : تن پوش آغوشم که تورا نه عاجزانه نه عاشقانه و نه عاقلانه که عادلانه میخوانمت که جایت همینجاست به راس ساعت دلتنگی و دلباختگی
۱۵۲: رفتن را دوست دارم با چشم باز رسیدن را با تن هوشیار درپی آنم از پس دیوار گناه چشم به دیدار بازکنم . .... ومن ذره ذره خواهم مرد تادروجودش زنده شوم نیلونوشت(۲) : تو هم ذره ای مثل من مرده ای؟
۱۵۱: اینجا زمین ست گوی گردی که باید درونش بجنگی برای اثبات حقانیتت وگرزن شد جنس تو فریاد کنی بی گناهی ات را از طعم سیب لبهایت .... وای برمن وای برما چه آمد برسرآدم که حوارا در هوای برزخ دنیا رها کردست؟
۱۵۰: عادی که باشی نگرانت میشوند لبخندت که سکوت شد فوج سوال سرازیرمیشود .. ..... به فکر بیدارشدن ازدنده ی چپ باش بهانه ی خوبی ست برای تلخ شدن
۱۴۹: همچو بادو قاصدک یاکه دست و آسمان .. .... پای بستن چه سود وقتی فراری دل ست؟؟؟؟
۱۴۸: از حوالی عصرهای انتظار میان کوچه های دلتنگی درهمسایگی خوابهای سپیدوارغوانی مقابل چشمانم پیاده شدی .. ... تسلیمت میشوم نمیخواهم ازترس پایان شروعی نداشته باشم من نمیگویم سمندرباش یا پروانه باش چون به فکر سوختن افتاده ای،مردانه باش
عزم سفر که کردم بازهمان سوال همیشگی : بانوی من، مقصدتان کجاست؟؟ ..... نیشخندی زدم ازعمق وجود من امشب پرم از دیوانگی باد ،چمدان افکار مرا با خودبرد مقصدم : خانه ی باد میتوانی ببری؟؟
|
About
شب همه شب Archivesفروردین 1391دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 Links
فریادسکوت (کودکانه) |